حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه می کنی : وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی ! پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود
+
نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 8:55  توسط احمدلو
|
خداوند بي نهايت است
اما به قدر نياز تو فرود مي آيد
به قدر آرزوي تو گسترده ميشود
و به قدر ايمان تو كارگشا است
+
نوشته شده در شنبه 18 مهر1388ساعت 6:47  توسط احمدلو
|
به من او گفت فردا می رود اینجا نمی
ماند و پرسیدم دلم او گفت : نه تنها نمی ماند به او گفتم كه چشمان تو جادو كرده این
دل را و گفت این چشم ها كه تا ابد زیبا نمی ماند به او گفتم دل دریایی ام قربانی
چشمت ولی او گفت این دل دائما دریا نمی ماند به او گفتم كه كم دارم تو را رویای
كمرنگم
و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی
ماند به او گفتم كه هر شب بی نگاه تو شب یلداست ولی گفت او كمی كه بگذرد یلدا نمی
ماند به او گفتم قبولم كن كه رسوایت شوم او گفت كسی كه عشق را شرطی كند رسوا نمی
ماند و حق با اوست عاشق شو همین و هر چه باداباد چرا كه در مسیر عاشقی اما نمی
ماند خدایا خط بكش بر دفتر این زندگی اما به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمی ماند
+
نوشته شده در دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 8:46  توسط احمدلو
|
گفتی
گم كردی دل ، و توی این شهر غریب خسته ای از این همه ، حرفا و رنگ و فریب تنهایی میخوای بری ، توی رویاهای دور شب و آتیش بزنی ، به شراره های نور زخمی و تن خسته ای ، در
بدر تو شهر عشق عمریه نفرین شدی ، محكومی به قهر عشق دلت از من میگیره ، از هوا از
آسمون حتی از ستاره ها ، از زمین و از زمون دل كه آروم نمیشه ، تا نفس تو سینه هست
نمیشه با یك چراغ ،ظلمت شب و شكست
+
نوشته شده در سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 9:10  توسط احمدلو
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 12 شهریور1388ساعت 12:5  توسط احمدلو
|
بیا با هم به مزرعه ها برویم محبوب من
که زمان دروفرا رسیده است
وچشمان خورشید دانه ها را می رساند.
بیا میوه های زمین را بچینیم
همچنان که روح دانه های لذت را در اعماق قلبمان
از بذر کاشت
بیا تا آذوقه های طبیعی را گرد آوریم
همچنان که زندگی گرداگرد قلبمان را با انعام بی پایان سراسر کرد.
بیا گل ها را بسترمان
وآسمان را روی انداز کنیم
وسرهامان را بر بالشی از علف های نرم بگذاریم
بیا تا پس از تلاش روزانه بیارامیم
وبه زمزمه نوازشگر جویبار گوش فرا دهیم.
+
نوشته شده در یکشنبه 25 مرداد1388ساعت 13:59  توسط احمدلو
|
من درد تو از دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
هر روز دلم در غم تو زارتر است
دل من وز دل بی رحم تو بیزارتر است
+
نوشته شده در چهارشنبه 21 مرداد1388ساعت 14:4  توسط احمدلو
|
مي دانم که رفتن دليل نبودن نيست اما کاش همه بدانند ... کاش همه بخوانند کاش تو هم بداني و بخواني کاش او هم ........ بايد نوشت بايد نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد ميدانم فاصلهء ما زياد شده اما نميدانم تو دور شده اي يا من تو سفر کردي يا من جا ماندم تو تکرار کردي يا من
ولي کاش !! ولي کاش آينه اي داشتي و ميديدي کسي در پشت منظر نگاهت هم آغوش خاک گشته و لحظه لحظهء خاطرات بودنت را در اين فاصله ها ميگذارد تا به تو نزديک تر شود ...... کاش ميدانستي که کسي آمار قدمهايت را دارد....
+
نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت 14:4  توسط احمدلو
|
سالها كه خدا بود و ما نفهميديم ، كنار خانه ما بود و ما نفهميديم ،همين خدا كه برايش قصيده ها گفتيم ، خودش قصيده سرا بود ما نفهميديم ،دري كه رو به خيابان عشق وا مي شد ، كنار خانه ما بود و ما نفهميديم
+
نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت 8:43  توسط احمدلو
|
با خيال تو به سر بردن اگر هست گناه ، با خبر باش که من غرق گناهم هر شب
خدايا شاهد تنهائي ام باش / بين غم ها تنها ناجي ام باش پر پرواز من ديريست بسته / تو بگشا و در آزادي ام باش اسير موج هاي تند خشمم / تو آرام دل دريائي ام باش
+
نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 11:34  توسط احمدلو
|