تبليغاتX
تنهایی من وتو
درهمین حسرت که یک شب را کنارت ،مانده ام

در همان پس کوچه ها در انتظارت مانده ام

کوچه اما انتهایش بی کسی بن بست اوست

کوچه ای از بی کسی را بی قرارت مانده ام

مثل دردی مبهم از بیدار بودن خسته ام

دربلنداهای یلدا خسته زارت مانده ام

در همان یلدا مرا تا صبح،دل زد فال عشق

فال آمد خسته ای از اینکه یارت مانده ام

فال تا آمد مراگفتی که دیگر،مرده دل

وز همان جا تا به امشب،داغدارت مانده ام

خوب می دانم قماری بیش این دنیا نبود

من ولی در حسرت بردی،خمارت مانده ام

سرد می آید به چشمچشم مست من چشمت وباز

از همین یلدا به عشق به عشق آن بهارت مانده ام

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آذر1388ساعت 12:45  توسط احمدلو  | 

باز محرم رسید، ماه عزای حسین

سینه‌ی ما می‌شود، كرب و بلای حسین

كاش كه تركم شود غفلت و جرم و گناه

تا كه بگیرم صفا، من ز صفای حسین

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 13:0  توسط احمدلو  | 

تو قله ی خیالی وتسخیر تومحال

بخت منی که خوابی وتعبیر تو محال

ای عشق ،ای سرشت من ،ای سرنوشت من!

تقدیر من غم تو وتغییر محال

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 18:53  توسط احمدلو  | 



خورشيد شکفته در غدير است علي

باران بهار در کوير است علي

بر مسند عاشقي شهي بي همتاست

بر ملک محمدي امير است علي

+ نوشته شده در  شنبه 14 آذر1388ساعت 12:44  توسط احمدلو  | 

 عید قربان ، پر شکوهترین ایثار و زیباترین

 جلوه ی تعبد در برابر خالق یکتا بر شما

 مبارک

+ نوشته شده در  جمعه 6 آذر1388ساعت 18:15  توسط احمدلو  | 

وقتی تو نیستی نه هست های ما چونانکه بایدند نه باید ها ... مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم : باشد برای روز مبادا !
+ نوشته شده در  شنبه 23 آبان1388ساعت 20:2  توسط احمدلو  | 

 حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه می کنی : وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی ! پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی ... ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود
+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 8:55  توسط احمدلو  | 

 

خداوند بي نهايت است

اما به قدر نياز تو فرود مي آيد

به قدر آرزوي تو گسترده ميشود

و به قدر ايمان تو كارگشا است

+ نوشته شده در  شنبه 18 مهر1388ساعت 6:47  توسط احمدلو  | 

 

به من او گفت فردا می رود اینجا نمی ماند و پرسیدم دلم او گفت : نه تنها نمی ماند به او گفتم كه چشمان تو جادو كرده این دل را و گفت این چشم ها كه تا ابد زیبا نمی ماند به او گفتم دل دریایی ام قربانی چشمت ولی او گفت این دل دائما دریا نمی ماند به او گفتم كه كم دارم تو را رویای كمرنگم

و پاسخ داد او در عصر ما رویا نمی ماند به او گفتم كه هر شب بی نگاه تو شب یلداست ولی گفت او كمی كه بگذرد یلدا نمی ماند به او گفتم قبولم كن كه رسوایت شوم او گفت كسی كه عشق را شرطی كند رسوا نمی ماند و حق با اوست عاشق شو همین و هر چه باداباد چرا كه در مسیر عاشقی اما نمی ماند خدایا خط بكش بر دفتر این زندگی اما به من مهلت بده تا بشنوم آنجا نمی ماند

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 8:46  توسط احمدلو  | 

گفتی گم كردی دل ، و توی این شهر غریب خسته ای از این همه ، حرفا و رنگ و فریب تنهایی میخوای  بری ، توی رویاهای دور شب و آتیش بزنی ، به شراره های نور زخمی و تن خسته ای ، در بدر تو شهر عشق عمریه نفرین شدی ، محكومی به قهر عشق دلت از من میگیره ، از هوا از آسمون حتی از ستاره ها ، از زمین و از زمون دل كه آروم نمیشه ، تا نفس تو سینه هست نمیشه با یك چراغ ،ظلمت شب و شكست

+ نوشته شده در  سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 9:10  توسط احمدلو  |